تبليغاتX
شقایق گل همیشه عاشق

........

 
 

ي چند وقتي ميشه كه كارو بارم سنگين شده و از وبم و دوستام و ..... غافل .... شايدم قافل ! نه فكر كنم همون غافل !!!! بازم شك و ترديد !......

خلاصه سمت رفته بالا و بلده كار شديم و با هزارتا انتظار بيجا ي كوچيك و بزرگ اطرافيان .....

شنبه روزه مادره روزه زنه روزه همه خوبيهاي دنياست چون از نظرم همه خوبيها جمع شده تو اين موجودات

زيبا و مهررررررررررررربون ( البته بعضي هاشون !)

چند روزه دارم فكر ميكنم چي بخرم چي نخرم چي بدم چي بگيرم خلاصه نتيجه اي در بر نداشت !

از ديروز منتظر هستيم ببينيم كي تبريك ميگه كي اس ام اس ميده كي هديه ! ميده ....

كي باشخصيت تره ( كادوش بهتره ! )

كي مهربون تره ( كادوش بزرگتره ! )

كي بيشتر دوسمون داره ( كادوش گرون تره ! )

خلاصه اينكه ............. منتظريم !!!

از اونجايي كه آقايون معمولا اين روز رو به خاطر نميسپارن و خودشون و ميزنن به اون راه

و از خريد هديه سر باز ميزنن .... از همين امروز  به برادرام زنگ زدم و اعلام كردم !

ديگه كي ميمونه كه بهش بگم تا يادشون نره ؟!

تازه بهشون گفتم من و يادتون نره ... (مامان و زنت و خواهرات مخصوصا خواهر كوچيك ! ( خودم ))

هم اكنون نيازمند توجه سبزتون هستيم مهربانان ..... ها ها ها ها ها ها ها

بعد ديگه !!!!!!!!! ( دارم فكر ميكنم ببينم خزعولات چي بنويسم )

اووووووم ....

چيزي يادم نمياد ديگه .............   .




پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 |
چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

..
 مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و رویبازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخم‌ها را دوست دارم، اینها خراش‌های عشق مادرم هستند

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 |

من !

 
 

آقا غلط كردن وبراي همچين روزايي گذاشتن نه ؟!  

girl_cray2.gif

اين سوراخ كردنه گوشه ما هم دردسري شده ...

گوشم ورم كرده اندازه سوسيس پخته شده !

خلاصه هر روز ي فصل گريه ميكنم و دائم دستم به گوشم و اون يكي دستم پوماد و الكل !

جاتون خالي چهارشنبه سوري چه خبر بود اولش با ماشين ي دوري زديم ديديم نه بابا امسال خبري نيست

دمه در خونه چنتا ترقه و فشفشه آتيش كرديم و يكي هم از اين بمبي ها زديم و رفتيم

هوا تاريك تر كه شد ديديم نه بابا ي صداهايي داره مياد و مثل اينكه بايد دست به كار بشيم ....

شال و كلاه كرديم رفتيم تو كوچه !!!!!!!

آقا سوري پارتي بود

Jumping Smilleys

دختر و پسر  و پير و جوووووون وسط داشتن قر ميدادن اونم با چه آهنگي !

وان تو تيري فور !!!!

از سره كوچه تا ته كوچه از اين آبشاري ها .... و چنتا بوته آتيش كه قابله پريدن نبود ....

خلاصه خيلي خوش گذشته و بسي شاد شديم ....

ديروز سومه باباي

شيده بود از اونجايي كه تشيع جنازه نرفته بودم از دستم شكار بود بد !

وارده مسجد شديم و با همه روبوسي و به شيده كه رسيدم ديدم قيافه گرفته !

معلوم بود هنوز شكاره !

مثل دختر خوب و سر به زير ي گوشه نشستيم و زير پوستي با شادي حرف ميزديم ....

از اونجايي كه بنده عاشقانه حلوا دوست دارم هر دفعه از جلوم رد ميكردن دسته رد

به سينش نميزدم

و در نهايت چشمم همش دنبالش بود كه اين سيني كجا ميره و كجا مياد و تموم نشه !http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/187.gif

خلاصه اونجا هم بساطي داشتيم !

حالا امروز هم ميرم هم سري به شيده بزنم هم سري به حلوا هاي با دكرده داخله يخچال !

سال داره نوميشه يكسال نمي دونم خوب يا بد در هر صورت گذشت با بدي هاش ،

با خوبيهاش ....

با گريه هاش ....

با خنده هاش....

بي پول و با پول ....http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/190.gif

چند روز بيشتر نمونده بايد از آخرين جمعش نهايت لذت رو برد ! 

در كناره دوستان و به ياد آدمهايي كه پارسال بودن و امسال نيستن براي

كسايي كه چند ساله نيستن

Bad Break Up

دوستاني كه امسال هستن و پارسال نبودن ....

اميدوارم سال جديد ( سال نهنگ )

ي سال پر از خوبي و خوشي و موفقيت و پر از پول و خوشبختي ها

باشه و همه و همه به همه آرزوهاشون توي اين ساله جديد برسن ...

هر كي هر كي و ميخواد ...

Blonde Love

هرچي هرچي و كه ميخواد ....

همه خواسته هاي معقول و نا معقول ....

عيده همه مبارك ..............   

عکس: تزیین سفره هفت سین ویژه نوروز 90



چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 |

.....

 
 
ديروز تشيع جنازه پدره عزيزه صميمي ترين دوستم شيده بود ....

منه ...................... كوتاهي  كردم به خاطر كاراي خودم و كاراي شركت نتونستم برم تا در كنارش باشم ... نتونستم برم تا مرهمي روي دله آتيش گرفتش باشم و چه بد كردم ....

حالا هر چقدر توضيح هم بدم ديگه فايده نداره ! اي كاش ديروز رفته بودم و تنهاش نميذاشتم ...

گاهي ما آدما ي كارايي ميكنيم كه تا ابد وقتي بهش فكر ميكنيم زجر ميكشيم !

كاش امروز ديروز بود ... اما امروز امروزه و ديگه ديروز برنميگرده تا بشه جبرانش كرد .....

جدايي نامه به همراه عشق نامه :





ادامه مطلب
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 |
چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به اين صورت که سر و رو شون رو کثيف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندويک راست به پيش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند:

که ديشب به يک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچرميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش واين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفرازطرف استاد برگزار بشه،

آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند

استاد عنوان مي کنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال ميل قبول مي کنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:

1 ) نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره

2 ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ 18 نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيك سمت چپ عقب

!!!




سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 |


روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود...
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم


NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست.....


 


دوشنبه هشتم اسفند 1390 |

جمعه صبح :

من بودم و شهره و استلا و اكرم ....

مقصد آبعلي بود ... توي ماشين هرهركركرو رقص و موزيك و اردو هو ......

از رودهن برف و سرما و .... هم اضافه شد ...

وقتي رسيديم خيلي شلوغ بود و ملت خوشحال برف بازي ميكردن ...

بعضي ها اسكي ....

بعضي ها فقط نگاه ميكردن ...

بعضيها نشسته بودن يا قليون ميكشيدن يا درحال خوردن بودن....مثل ما !

و گروه آخر كه خيلي باحال بودن :

از اون بالا ي سفره اي ، طلقي چيزي ميزاشتن زيرشون و ليز بازي ميكردن تا پائينه كوه !

همين جوري كه آش ميخورديم و ملت و نگاه ميكرديم و دنباله سوژه براي خنديدن بوديم ؛

اكرم : بريم شمال؟

شهره: نه بابا !

من و استلا كه كلا بچه هاي پايه اي هستيم : آره بابا بريم .....

شهره : هنوز  ... نه !

استلا : OK بود هنوز !

من : شنبه تعطيله بريم روحيمون عوض ميشه ! ميدونيد كه كلا كارمندا منتظر ي روز تعطيلين !

خلاصه جاها رو تو ماشين تغيير داديم و پيش به سوي شمااااااااااااااااال

جاده عالي بود فقط سرد بعد از آبعلي برف قطع شده بود ....

شمال هوا ملس بود .... خييييييييييييييييييييييلي خوش گذشته ....... خيلي زياد ....

شنبه 4 بعد از ظهر حركت به مقصد تهران !%d8%a8%d8%b1%d9%81.jpg

نرسيده به امامزاده هاشم دما -10 درجه ترافيكه سنگين .....

ماشين بدونه بنزين .!

هر چهارتامون در حال انفجار و WC  واجب !

....... ساعت 11 شب :

توي همون نقطه هنوز ماشين: بدونه بنزين ،ما :WC واجب ، دما :-14 درجه زير صفر !!!!!!!

و از همه بدتر هيچكس نميدونست ما كجائيم!

تلفنها بدونه شارژ و خاموش شده فقط يك خطه بنده در حال خاموش شدن ...

از شانسه بده من شبكه بي شبكه............

ي SMS  آماده كردم و به چند نفر .......

-برادر كوچكتر يعني آقاي رئيس .....

-خانومه برادر ...

-شيده ...

-مريم دختر دائي  بچه ها ....

حالا مگه SEND ميشد گوشيمم هي پيغام باطري ميداد.... خدا خدا ميكردم حداقل به ي نفر ارسال بشه

كه اگر مرديم حداقل بدونن كجا بايد بيان و جنازه هامون و تحويل بگيرن !

هوا هي سردتر داشت ميشد ترافيك بدتر شده بود ..........

شيشه ها يخ زده بود ...........

برف پاك كن هم يخ زده بود ...........

ما تو ماشين خاموش ميلرزيديم و تقريبا از سرما يخ داشتيم ميزديم .....

گهگدار علكي ميخنديديم يا ميرقصيديم تا گرم بشيم .....و شرايط رو آسون تركنيم .....

حالا ديگه -15 شده بود ساعت 2 صبح شده بود !

كم كم امداد رو ديديم اومده بودن تا روحيه بدن  ..... وقتي ديدن ما

اصلا شرايط خوبي نداريم مارو

فرستادن پناهگاه راه و ترابري و خدا خيرشون بده .....

ي 8ليتر هم بنزين بهمون دادن .... و ي SMS  هم دقيقا 90  براي مريم داستانه ما ارسال شده ... حالا خيالم راحت بود ميدونن كجائيم ....

حالا ديگه ميدونستيم جاده بهمن اومده و احتمالا تا صبح همون جائيم !

كولاك شروع شده بود بوران هم بود هوا زوزه ميكشيد برف ها توي هوا ميچرخيدن .....

ساعت 4 صبح بود كه فقط ي راه باز شد و به قوله راننده هاي جاده ليز بازار بود ....

هول و هوشه آبعلي 2 متر برف اومده بود .....

...خلاصه 6 صبح بود كه رسيديم دره خونه ...صحيح و سالم

اما باز خواسته خدا بود تا از اون شرايط وبا اون شرايط تونستيم جونه سالم در ببريم ...

شايد ي خاطره باشه تا آخر عمر اما ،

به اندازه همه عمرم از برف بدم اومده .....

snow%20and%20wagonwheels.jpg



یکشنبه سی ام بهمن 1390 |
عرض شود كه چند روز پر ماجرا رو پيش رو داشتم و بسي جالب ....

بالاخره بعد از دوسال تصميم كبري رو گرفتم و ي يك ماهيست كه ميرم باشگاه !

5 شنبه تو راه متوجه شدم تو جيب گرانقدرم 1000 تا تك تومني بيشتر نيست !!!

رفتم بانك تا از كارتم پول بكشم ديدم دو تا خانوم چادر چاخچوني پشته سرم منتظر بنده هستند !

از هولم هم كارت  و اشتباه زدم هم پسووردم و .............. نتيجه :

دستگاه محترم كارتم رو نوش جان فرمودن !

خانوماي چادر چاخچوني از فرصت استفاده كردن و تشريف فرما شدم به جلو و گفتند :

........................................!

............................!

......................................!!!!!

البته در نهايت احترام چون خودمم خيلي محترمانه برخورد كردم !

بنده زدم زيره گريه كه پول ندارم كارتمم كه اين دستگاهه هنناق كرده حالا من تا يكشنبه و اين 1000 تومنه چكار كنم !

خانوم چادر چاخچوني شماره 2 دست كردن تو كيفه مبارك و ي 15000 هزار تومني تقديمه بنده كردن ...

با اينكه ذوق مرگ شده بودم ! با همون چشمهاي گريون گفتم نه اين چه كاريه ميكنيد و ..... الي آخر !

گفتند كه وضعماليشون خوبه و استاد دانشگاهند و اين پول حلاله بنده به شرطه اينكه بنده

سر و وضعم و مناسب كنم ....

.

.

.

 از ايشون  اسرار و از بنده انكار .... !

نهايتان پولها توي جيبه بنده جا خوش كردن البته تا شب بهم ريخته بودم و احساس بدي داشتم

چون خانوم دكتر قبول نكردن بهشون پس بدم ! احساس مفلس بودن بهم دست داده بود ....!

خلاصه اون روز با تمام داستانهاش من رو ي كوچولو متحول كرد و گذشت !

داستان ادامه دارد .........





دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 |

........

 
 

اي كاش ...... هرآن چه را كه اراده مي كرديم تو همون زمان

به دست مي آورديم ....

اي كاش مي شد .....

.....

........

............... .



پنجشنبه بیستم بهمن 1390 |

5شنبه شب عين ي بچه كوچولو شده بودم به حدي لجباز و يكدنده شده بودم كه

حد نداشت و نميشد براش حدي قائل شد ....

اون لحظه فقط به خودم غرورم

و حسم فكر ميكردم

البته خواهش ها و تمنا ي بيش از حده  بچه ها  و كمي هم

گوشه و كنايه شهره و مريم هم بي تاثير نبود ....

نميدونم سره لج افتاده بودم

احساس نا امني شديد ميكردم

مي خواستم قدرتم و به رخ بكشم ...

نميدونم شايدم واقعا از توي اون شرايط بودن واقعا حسه بدي بهم دست ميداد

خلاصه حسه بدي بود

اينقدر داد زده بودم هنجرم ميسوخت

بغض تو گلوم  ، اذيتم ميكرد

اونم ازاون دوسته ابلهش...... مثلا اومده بود تو ماشين

توي اون سرما نميدونم من و راضي كنه يا اومده بود خودش و به رخ بكشه

به جاي اينكه ي حرفهايي بزنه كه دله من و نرم كنه

هي منم منم ميزد تا جايي كه حرصه من و در آورد و منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم هر كي كه هستي براي خودت هستي جلوي من منم منم نكن

اينجا كسي پائين تر از تو نيست همه بالاترن !

خلاصه به اون هم برخورد و رفت با حرص تمام ي ديسك فشرده mp4 پشتم حرف زد !

اونم سپرديمش به خدا .....

خلاصه هر كي هرچي كه ميگفت و هرچي كه ميكرد تا من از خر شيطون پائين بيام

مرغ ي پا داره گفتم نه !

بابا شقايق ننت خوب بابات خوب بيا

 نه !

شقايق دمت گرم ...

نه!

خواهش التماس به پات مي افتم تو رو خدا جون فلان جونه بيسار

من بميرم تو بميري

اين تن بميره خلاصه هر كي هرچي بلد بود گفت

الان كه دارم فكر ميكنم نميدونم چرا سر لج افتاده بودم

هر چي بيشتر فكر ميكنم ميبينم كارم خيلي زشت و زننده بوده از خودم انتظار نميرفت ...

نميدونم گاهي چي ميشه چطور ميشه آدم ي كارايي ميكنه كه بعدش دور از جون ........ پشيمون ميشي ...

جالب ترش اينه كه با اينكه پشيمون شدم و باعث شدم خيلي چيزا عوض بشه و كلي تصميم در موردم البته پشت سرم !

گرفته بشه و ميدونم اشتباه كردم اما به زبون نياوردم و خودم و زدم به كوچه علي چپ!

انگار نه انگار !

حالا بالاخره ي روزي همه از يادشون ميره

اما مهره اينكه شقايق خيلي خودخواه و مغرورو منه و نيم من نيست و حرف حرفه خودشه و براي ديگران

كوچكترين ارزشي قائل نيست رو پيشونيمون خورد ....

اي واي يعني بر ميگرده !

توي اين جريانات كلي اتفاقات افتاد

بعضي ها حساب كار اومد دستشون

بعضي ها حالشون از من بهم ميخوره

بعضي ها از جمله شيده كه دوسته جون جونيمه و به قولي خونزادمه از من ناراحت شده

همش ميگه تو حتي براي من ارزش قائل نشدي

بچه ها هم از اين فرصت استفاده كردن و هي اين و بهش گوشزد ميكنن و ميدونم روش تاثير داره!

واقعا خودمونيما اون لحظه چي فكر كردم پيشه خودم !؟

اون لحظه اون كارا رو كردم تا حس بدي نداشته باشم اما الانم حسه بدي دارم

حالا بايد چيكار كنم

نتيجه نامه :

ي موقع هاي آدم بايد كوتاه بياد هر چند كه بر وفق مراده دلت نباشه و

ي موقع هايي بايد چشات و رو ي چيزايي ببندي هر چند كه اذيتت ميكنه

و اينكه هميشه اگر بخواي ي چيزايي هست كه ناراحتت كنه

و از همه مهم تر اينكه وقتي توي لحظه يكي روسره لج ميافته و نميخواد ي كاري و انجام بده

اينقدر رو مخش اسكي نرين و بهش اسرار بيجا نكنيد

چون بهتر نميشه كه هيچ بدتر هم ميشه

بزارين به حاله خودش شايد خودش خوب بشه .......



یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 |

 

عکس